خب.. من دوباره روی آوردم به شعر گفتن و بیان کردن نظراتم به این گونه.
در شعر زیر تمام لغات نماد هستند. به یک دید دیگری این شعر را بخوانید!
شب شده است
در دلها
در خانه ی ما.
بادی نیست
ابری نیست.
پنجره بسته شده است از صدای کندن خانه ی همسایه
زمین دگر خسته شده است از سنگینی تاریک این سایه
من...
لب پنچره ی تنهایی
سخت مبهوت تماشای رهایی
زیر دستانِ منِ دور ز دنیا
تپش قلب پرنده
پشت چشمان من و پشت چشمان پرنده
رویاییست تپنده
بر دل روح من و بر دل جسم پرنده
گرد بیماری تلخی نشسته
پنجره بسته و این مرغ در دستان من؟
ای دریغ دستان من!
اشکها را بنگر اندر آیینه ی چشمان من!
ای دریغ چشمان من!
اشکها را بنگر...
گفتم: در پسِ این همه اشکهای تو کیست؟
گفت : خدا...
گفتم : کیست؟
تلخ خندید و سپس آرام گریست...
ارسال در تاريخ چهارشنبه 10 تیر1388 توسط الهه



