در دنیای بی قافیه ی کلمات شعر مثل باران است..
در میان کویر ظلمات نور چون باران است..
در میان بی کسی و تنهایی عشق چون باران است..
هنگام جهل و نادانی علم چون باران است..
هنگام سیاهی و سفیدی مطلق رنگ چون باران است...
وقتی هر جا سرشار از ظلم باشد عدل چون باران است...
وقتی همه کس از ترس سکوت کنند فریاد چون باران است..
وقتی حق زیر پای ستمگر پایمال شود... خون شهیدان چون باران است..
وقتی کلام خدا را به سخره بگیرند خطابه ی زینبانه چون باران است...
در میان دلهره و اضطراب و شک و دودلی کلام خدا چون باران است.. "اَلا بِذِکر اللهِ تطمئِنُّ القلوب"...
قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَهْلَكَنِيَ اللَّهُ وَمَن مَّعِيَ أَوْ رَحِمَنَا فَمَن يُجِيرُ الْكَافِرِينَ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ
بگو: اگر خداوند من و تمام كساني را كه با من هستند هلاك كند يا مورد ترحم قرار دهد، چه كسي كافران را از عذاب دردناك پناه ميدهد؟
قُلْ هُوَ الرَّحْمَنُ آمَنَّا بِهِ وَعَلَيْهِ تَوَكَّلْنَا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ
بگو: او خداوند رحمان است، ما به او ايمان آوردهايم، و بر او توكل كردهايم و به زودي ميدانيد چه كسي در گمراهي آشكار است ؟
(ترجمه از آیت الله مکارم شیرازی)
پ.ن:
این کلیپ با استفاده از پیام صوتی میرحسین موسوی خطاب به مردم ساخته شدهاست. قرار بود این پیام در زمان انتخابات به کار گرفته شود که متاسفانه فرصت نشد تا از آن به نحو احسن استفاده شود.
موج سبز آزادی تصمیم دارد با انتشار نسخههای مناسب بلوتوث که قابل استفاده در تلفن همراه است، در گسترش آگاهی عمومی تلاش کند. لطفا با دریافت این فایل و توزیع آن از طریق بلوتوث، در رسیدن به این هدف به ما کمک کنید.
من به چشم های بی قرار تو قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم
خطاب به تو می نویسم خدای بی همتا...
جز تو به که شاید گفت..
این روز ها دیوار دلم جای خالی برای عکس هیچ کس ندارد.. از وقتی در بحبوحه ی بی عدالتی و بی کرامتی مردی نام کرامت را فریاد زد نام او... عکس او.. همه جای دلم را گرفته است..
پروردگار مهربان..
این روز ها جز سخنان تو هیچ چیز و هیچ کس ذره ای آرامم نمی کند.. انگار این قطره های اشک بر لبه ی پرتگاه چشم هایم برای پریدن لحظه شماری می کنند..
حرام باد بر من اگر لحظه ای .. دمی .. چشم بر هم زدنی از یاد برده باشم عهدم را..
عهدی که سال ها پیش پیشوایمان حسین با خون خود بر لوح تاریخ حک کرد و .. انگار همین دیروز بود که مردانی آسمانی این عهد را زنده کردند.. غریبه نبودند! همین پدر و برادر و خواهر خودمان بودند...
هنوز عطر نفس هایشان در خانه مان می آید.. ۳۰ سال کم است برای از یاد بردنشان..
من هنوز صدای خنده ها و گریه هاشان را می شنوم...
هنوز فریاد هایشان در گوشم طنین می افکند...
به عکسشان که نگاه می کنم لبخندشان را حس می کنم...
پروردگارا!
من فراموش نکرده ام.. من در همین فریاد ها متولد شده ام.. چگونه خاموش باشم؟ رسم خاموشی را نیاموخته ام...
عجیب از مرگ هراسی ندارم...
مهربانترین مهربانان...
جان من برای تو... لطف تو برای وطنم.. برای مردمی که با عمیق ترین احساسم دوستشان می دارم.. شایسته نیست که در حقشان چنین شود..
من آرام نمی گیرم... توفان را چه به آرام گرفتن؟... فریاد را چه به سکوت؟ ... به امید کدام رویا چشم های بیدارم را ببندم؟..
پروردگار بی همتای من!
این روز ها هر چه برایمان ارزش است به بازی گرفته اند...
بیگانه اگر اسلام را به بازی می گیرد حرفی نیست! ... من در عجبم دوست چرا؟!
خدایا .. فرمانروای مطلق آسمان ها و زمین .. یگانه ولی مطلق موجودات... عادل ترین عادلان.. مهربانترین مهربانان.. الرحمن...
این روزها بازار ظلم و بی عدالتی داغ داغ است..
اگر ظلم به خودمان را تاب بیاوریم.. چگونه تاب بیاوریم بازی با نام تو را؟..
بازی با نام پیامبر..
بازی با نام خلیفه الله.. که حی و حاضر کنار ماست.. امام زمانمان؟
امام زمان من! تنها شایسته ی ولایت!
من به تو .. به چشم های بی قرار تو.. به دست های رو به آسمان تو.. به قلب پر از شجاعت تو
قول می دهم
تا آخرین نفسی که بکشم سرباز تو باقی می مانم و در راه حقیقت بخشیدن به آرمان های تو تلاش می کنم..
در راه آزادی.. عدالت... و اسلام راستین..
برای پسرم که امروز سیلی خورد
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .
لینک وبلاگ عبدالجبار کاکایی: سالهای تا اکنون
در پاسخ به برادر عزیز حسام الدین . (اینجا می نویسم چون در قسمت نظرات فقط ۲۰۰۰ حرف می شه نوشت)
ما هیچ کدوم در مقامی نیستیم که بخوایم اظهار نظر کنیم که امام زمان راجع به نحوه ی حکومت ما چه نظری دارن. پس لطفا از اسم امام زمان سو استفاده نکنید
با این که امام خمینی معصوم نیستند ولی تایید ایشون خیلی چیزا رو روشن می کنه.. فکر کنم همه بتونیم بفهمیم.
در مورد ولی فقیه هم .. به نظر من باید شورای رهبری تشکیل بشه. چون جهت گیری سیاسی از عدالت یک فقیه کم نمی کنه ولی به جامعه آسیب می زنه
.
.
.
.
دلم گرفته است.. به اندازه ی تمام تار های موی سپید مادران از غم از دست دادن فرزندانشان.
دلم گرفته است .. به اندازه ی تعداد زخم ها ی شهیدانی که در جنگ برای ایران کشته شده اند.
به اندازه ی تمام تپش های تند قلب های پدران در اندوه ماندن در زندان سکوت.
به اندازه ی تمام لحظاتی که نام خدا از زبان انسان ها شنیده شده است.
به اندازه ی تمام اشک هایی که به اجبار ریخته شده اند
به اندازه ی تمام خراش هایی که دیو ترس بر دلها کشیده است.
به اندازه ی درد متعالی تمام موجودات دلم گرفته است.
فکر می کنم در دلم آن قدر فریاد ها انباشته شده است که دیگر جایی برای احساس دیگری نیست.. شاید به همین خاطر دلم گرفته که جای دلم تنگ است...
گاه در این دل تنگ گرفته ی من پرچم سبز امید به آتش کشیده می شود.. خاکستر سیاه نا امیدی همه جا را فرا می گیرد و اندوه به صورت آهی یا شاید گاهی هم فریادی کوتاه به گلویم می رسد...
گاه با سخنانی که می شنوم بر زخم های عمیق دردناکم کوه ها نمک پاشیده می شود...
.
.
خدایا.. پروردگار مهربان .. می گویند دعای دلهای شکسته زودتر اجابت می شود... آیا امیدی به گشایش هست؟
خدایا.. یگانه قدرت آسمان ها و زمین که به جلوه ی تو کوه ها از هم می پاشند... تنها امید نا امیدان.. تنها اجابت کننده ی طرد شدگان... آیا برای رهایی راهی هست؟
خدایا...
یا مَن ارجوه لِکلِّ خیرٍ و امَنُ سَخَتَه عندَ کلِ شرٍ.
یا مَن یُعطی الکثیرَ بالقلیلِ.
یا من یُعطی مَن سئله.
یا من یُعطی مَن لمْ یَسئَلْه و مَن لمْ یَعرِفْه تَحَنُّناً منه و رحمةً.
أعْطِنی بمَسئَلَتی إیّاکَ جمیعاً خَیرِ الدّنیا و خیرِ الآخرةِ
و أصرفْ عنّی بمسئلتی إیّاکَ جمیعاً شرِّ الدّنیا و شرِّ الآخرةِ.
فإنَّه غیرُ منقوصٍ ما أعطَیتَ.
و زِدْنی مِن فَضلِکَ یا کریمُ.
یا ذا الجلالِ و الاکرامِ....یا ذا النَّعماءِ و الجودِ....یا ذا المَنِّ و الطَّولِ... حَرِّمْ شَیبَتی مِنَ النّارِ...
پ.ن: خطاب به همه ی کسایی که منو علنی و غیر علنی تهدید می کنن: من غیر از خدا از هیچ کس نمی ترسم. بی خود تلاش خودتونو حروم نکنید.
دیدم مقصر آن کسی است که در درون من است و دام را می بیند و پا پس نمی کشد...
خواستم چشمانت و التماس پاکشان را فراموش کنم...
خواستم نادیده بگیرم گرمی بودنت را در کنارم..
خواستم کوچ دهم پرستوی قلبم را از خانه ی عشقت..
خواستم سردی ریختن اشک را با هر پلک زدن از چشمانم به گرمای تب دوری تو بسپارم..
اما در این میان رازی بود که نمی دانستم...
در میان این رودخانه ی طوفانی شاخه ها را ندیدم که بگیرم
در میان این سقوط دستی را که مهربانانه به سمتم دراز شده بود نگرفتم
نگاهی به آسمان نکردم...
نگذاشتم قطره های معجزه آسای باران قلب آتش گرفته ام را خاموش کنم
روح خویش را در ازای هیچ باختم... روحی که به امانت سپرده شده بود در جسم ناشایستم..

شبنم چشمانم بر زمین قلب یخ زده ی تو ریخت و دلت اقیانوسی شد از تبلور چشمان من...


شب هنگام بود...
دست دراز كردم به آسمان تا ماه را لمس كنم شايد بتوانم تنهاييم را با او قسمت كنم، ماه از بار غم و بار گناهم ترسيد و پشت پاره اي ابر پنهان شد.
بر روي خاك نشستم و دست بر زمين گرم نهادم تا بار غم را سبك كنم... زمين سرد شد و مرا پس زد...
روي آوردم به شب پره ها كه به دور چراغ طواف مي كردند، گفتم: راز خود به من بگوييد كه چگونه اين چنين سرگشته ي محبوب خوديد؟.. پراكنده شدند و به سراغ محبوب ديگري رفتند!
نسيمي وزيد، زمزمه كردم: اي باد ! تو كه از خانهي هر كس در زمين گذشته اي بگو با كه بگويم راز دل خويش را؟ .. باد ايستاد ، نگاهي به من كرد و رفت..
فرياد زدم : چه كسي در اين عالم هست كه دمي به سخنانم گوش فرا دهد؟
و خدا آنجا بود .. همه جا بود و اين مني را كه چنين سركشي كرده بودم دوست مي داشت.. و اين افسانه نبود.. پروردگار بي همتا بار ها به آدميان گفت كه شنوا ترين و داناترين و مهربانترين اوست.. اوست كه زنده مي كند و مي ميراند و تغيير احوال ما در دست اوست. او هميشه هست و هميشه همه جا هرجا هست و بر همه چيز آگاه است... اوست محبوب واقعي كه اگر بخواهي هدايت شوي راهي برايت قرار مي دهد... اوست يگانه معبود بودني ها و نبودني ها
و اما نشنيدند گوش هاي من اين سخنان را كه تمام ذرات عالم تكرار مي كردند..
و نديدند چشمانم تلإلؤ تنها نبودن را در چشمه ي وجود..
و هم چنان پنداشتم كه تنهاي تنهايم!
من گمان می کردم معنی واژه هایی که می گویم می دانم...
مدتی است واژه هایم بی معنا شده اند
از سخن گفتن واهمه دارم... از هجوم این همه واژه ...
من گمان می کردم می دانم عشق چیست..
مدتی است قلبم از شک ویران شده است
مدتی است خانه ام گم شده است
رویا هایم مرا ترک کرده اند
و در خانه ی دلم را هیچ کس نمی زند
مدتی است در باور هایم زلزله آمده است...

و مرا فهمید و تو را... پس تو را آفرید...و مرا!
نه مرا بر تو سلطه ای بود و نه تو مرا... چون این خداوند بود که آفرید آسمانها زمین و تو و مرا!
و نه برای من کسی بود و نه جایی.. پس این خداوند بود که مکانم داد... و تو را!
آنگاه بود که هم تنها کس من تو بودی و هم من تنها کس تو.. و هر از یاد برده بودیم خداوند را!
پس این خداوند بود که گرفت از من تو را و از تو مرا! و ما چه کردیم جز لعن و نفرین یکدیگر را!
خداوند ما را می فهمید و نا امیدی مان را.. پس تو را برای من گذاشت و انتظارت را!
در انتظارت من خداوند را فهمیدم و بزرگواریش را..!
و تو را فراموش کردم و خاطراتمان را..! و خدا تو را فراموش نکرد و قلب شکسته ات را..!
تو را به یاد من آورد و خویشتنِ خویشش را..!
و خدا تو را در قلب من نهاد و در قلبت مرا!
و این خداوند بود که می دانست قلبمان را و زمان موعود را!
و خداوند آفرید مرا..
و برای من تو را..
و تو را آفرید
و از برای تو...مرا
و برای هر دومان کافی کرد
خویشتن خویشش را!
و خداوند آفرید عشق را!


روح من برایم دوستی است که همه ی لحظات این زندگی را باهم می گذرانیم...
هیچ کس دیگری با ما نیست.. می گویند هستیم ولی واقعا نیستند
همه ما را ترک کرده اند...
ذهنم پر از حروفی که کنار هم قرار نمی گیرند
دلم پر از درد های نا گفتنی
و چشمانم پر از اشک هایی که .............................................
.
.
ولی به دوردست ها که می نگرم رنگ سپید امید را می بینم
رنگ سبز آمدن...
.
.
خدایا. تنها یاور سختی هایم
نمی دانم چطور کلمات را کنار هم بچینم تا مهربانیت را وصف کنم
هر کس با هر توانی بخواهد این شوق...این عشق را از دلم بگیرد
اگر بداند در عمق این فاصله ها نام تو نهفته است
هیچ گاه به حریم مقدس این عشق پا نخواهد گذاشت

این ماه باعث می شود بیشتر به این ایمان بیاورم که خدا این دنیا را چقدر لطیف، چقدر ظریف و پر از حس آفریده است...پر از حس زیبا... از احساس پرواز بگیر تا لمس حقیقت طلوع خورشید...
این مطلب را برای عزیزی می نویسم که بر سر ۲ راهی گیر کرده است...نمی دانم چرا ولی به نظرم این متن کمکش می کند.

آنگاه که بادی وزید ، نسیمی آرام .. کسی احساسش نکرد..حس لامسه هم مثل سایر حس ها فراموش شده بود. باد در موهایت پیچید، اشکت را خشکاند و از بار غم اشکت سنگین شد... تو باد را احساس کردی و در گوشش زمزمه کردی:
« اگر گذازت به نزدیکی های دخترکی رسید که شامگاهان را تا صبح صفحات سفیدی را به امید توجهی، نیم نگاهی، اشاره ای از معبود آسمانها و زمین سیاه می کند...به او بگو.. »
و اشک مجالت نداد.
باد آمد...آمد و آمد و آمد و به اینجا رسید. اینجا که من، دخترکی قلم به دست در دل شب به امید توجهی، نیم نگاهی، اشاره ای از معبود آسمانها و زمین کاغذ ها را سیاه می کنم. باد در گوشم زمزمه کرد:
« اینبار برای دلِ شکسته ای بنویس که شامگاهان را تا سحر به امید نیم نگاهی از معبود همه مخلوقان عالم چشم به افق می دوزد.»
نوای پرندگان نوید رسیدن صبح را می داد...
و من اینبار برای تو نوشتم.
فقط برای تو...

تاریک بود ،در تنهاییش تنها بود ،آرام و بی هدف گام برمی داشت... در ذهنش هیچ چیز نبود ...مثل خواب مثل رویا...اینجا همانجا بود:"جایی که رویاها رنگ می گیرند."
به سختی اطراف را می دید...نمی دانست چشمش دارد به تاریکی عادت می کند یا نوری کم کم تاریکی را می شکافد.
توانست ببیند که همه جا را مه گرفته.. کمی دور تر ، ابر هایی رنگ می گرفتند...رنگ های رنگین کمان... و در بی نهایت محو می شدند
باد بود ، نسیم بود ، مه و توده هایی از ابر در نزدیکی زمین... باد مه اطرافش را کمی منسجم تر کرد..قدمی برداشت...ابر به دنبالش آمد..

-نکند..نکند این ابر ها که با او می آیند رویاهای اویند؟
سرش را بلند کرد ،... در دوردست ها .. خیلی خیلی دور ، نوری طلایی می درخشید
-چقدر آشناست! مرا یاد خاطره ای می اندازد... خاطره ی خلق شدن...خدا..
بلند گفت: خدایا...! کی داستان تنهایی ام به پایان خواهد رسید؟
صدایش پیچید و تکرار شد: خواهد رسید.. خواهد رسید...

ناگاه باران باریدن گرفت. رویاهایش خیس شدند و هر لحظه از خود رنگی گرفتند. رویاهای خیس رنگین کمانی اش بر زمین جاری شدند.. به دنبالشان دوید ..دوید...دوید.. رویاها متوقف شدند.
ایستاد.
دید که سایه ای مثل او به دنبال رویاهایش می دود ...نزدیک می شود

رویاهای سایه آمدند و آمدند و در یک لحظه ی پر از نور و رنگ با رویا های او یکی شدند...سایه جلوتر آمد...
.
.
دنیای رویا ها رنگ باخت...محو شد.. و او خود را روی زمین خاکی یافت: " جایی که رویا ها به حقیقت می پیوندند"
باران هنوز می بارید.. به آسمان نگاه کن...رنگین کمان رویاهامان هنوز در آسمان نقش بسته است
....هر وقت تنها شدی به آسمان نگاه کن...

این روز ها که به شب می رسانم و این شب ها که با کابوس به سحر می رسانم..
...در تمام این ها نشانی از تو نیست...
به نظر می رسد رویای تو در خاطر من به خاک سپرده شده است
تمام این تپش ها تصور می کنند قلب من، این قلب دردناک من خالی و متروکه است.
تمام ابن دنیا،از آسمان تا عمیق ترین نقطه ی خاک، تصور می کنند هیچ گاه صدای قدم های مرا با تو نخواهند شنید.
همه، تک تک وجود ها و تمام موجود های این عالم، از رسیدن لحظه ی رسیدن من به وادی آشنای قلب تو نا امید شده اند..
اما با تمام اینها،
من تو را صدا می کنم..
با تمام نوا های زیبای جهان که تا کنون نواخته شده
با تمام احساس های زیبایی که تا کنون شکل گرفته
با تمام اشک های پاکی در فراق ریخته شده
در تمام گذشته ام، حال و آینده ام، طنین نام تو پیچیده است
در تمام غم ها و شادی هایم سایه ای از تو پیداست
.
.
و این را می دانم و به آن ایمان دارم که وجود مهربانی هست که صدای مرا می شنود
حال با صدای من چه خواهد کرد نمی دانم ولی هرچه کند ایمان دارم که نیکوترین است...

پ.ن: تصمیم گرفتم دیگه تو وب هیچ کس نرم چون خییییییییییییییییییییییییییییییییلی وقت گیره اگه هم برم نظر نمی دم.....اینجا فقط واسه ی خودم می نویسم هر کی می خواد بخونه هر کی هم نمی خواد نخونه..!
My friend in the best days...
My best friend in all days...
Who never ever can be forgotten in my mind...
I can't forget you however I'm not allowed to love you...
One night;
Remember me!
Remebmer the days we passed together..
Remember the moment we discovered the meaning of love..
The moment we were forced to say goodbye..
The nights you lived just with a beutiful dream..
The nights I was a guest in your dreams...
And finally;
The moment you expeienced love without me...

پ.ن۱:می خوام یه اسمی انتخاب کنم که خطاب به اون بنویسم مثل ناتانائیل (همون خورزوی خودمون!)
پ.ن۲: می شه یه ذره بیشتر نظر بدین؟
موج هایی که مقصدشان معلوم نیست...
شاید یک ساحل آرام مثل مرگ
و شاید هم ساحل پر از خار و سنگ زندگی
.
.
یک تکه چوب روی آب چه می فهمد که چه کسی و چرا آنجا رهایش کرده؟
چه میداند مفهوم باد را
موج را
باران را
شکر را
مرگ را
.
.
یک تکه چوب چه میداند ترس
امید
شادی
دوست داشتن
عشق
لذت
تنفر
وسوسه
چیست
.
.
.
گاهی خود تکه ای از هزاران می شوم . هزاران تکه ای که از کشتی پاره پاره ی آدمیت باقی مانده است
.
و گاهی هم (به ندرت پیش می آید ولی ) از زمین بلند می شوم ... بالا می روم
و به این برزخ پر آشوب نگاه می کنم
مثل ستارگان به سرنوشت پاره چوب هایی مثل خود که چه سرگردانند خیره می شوم
.
.
وقتی بخواهی ستاره باشی
باید بر جاذبه ای غلبه کنی
و هر چه بزرگتر باشی آن جاذبه هم قوی تر می شود
.
.
ستاره ماندن خیلی سخت است
خیلی وقت است که در ذهنم خاطره ها یکی یکی می میرند.... شاید به این دلیل باشد که می خواهم خاطره ی بهترین روزهایم را چنان محکم در ذهنم نگاه دارم که گویی اکنون اتفاق می افتد... و به راستی که چنین است!
و این چنین است که خاطره ها یکی یکی مرا بدرود می گویند
شاید جایشان در ذهنم کمی تنگ شده است!
من این بازی دنیا را باور ندارم ...
این حرف های بی وفایی و جدایی را باور ندارم...
مگر می شود کسی که ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها . روزهایم را با او گذرانده ام فراموش کنم؟
حتی اگر سالها اسم او را بر زبان نیاورم هر لحظه در قلب من همانی است که سالها پیش بود
من این بازی برد و باخت را باور ندارم..
این بازی جهنمی و بهشتی را باور ندارم که آدم ها تکلیف بقیه را معلوم می کنند...
من فقط کلامی را باور خواهم کرد که قداست از آن سر ریز باشد و تلالو حقیقتش بند بند وجودت را بلرزاند...
من حقیقت خدا را زیر نم نم باران و در وزش باد و در لحظه ی طلوع خورشید در کوهستان و غروبش لب آب های بی انتها درک کردم...
و به این حرف های بی سر و ته دیگران کاری ندارم که ادعا های فراوان دارند
خودمانیم: گاهی خودشان هم نمی دانند چه می گویند!

هیچ گاه آدم های مختلف معنای تنها بودن را یکی نمی دانستند.
شاید معنای آن این است که هیچ کسی نباشد.
شاید هم یعنی باشد ولی آن کسی که تو دوست می داری نباشد.
شاید هم یعنی آن کسی که تو دوست می داری باشد ولی تو در قلب او هیچ جایی نداشته باشی..
شاید هم یعنی همه باشند ولی برای تو هیچ کس نباشد...
همه باشند و خیال تو مانند اسب سرکشی به بالای ابر ها سفر کرده باشد...
همه جا از صدا اشباع شده باشد و ذهن تو را یک سکوت لذت بخش فرا گرفته باشد..
همه جا پر از گوش برای شنیدن باشد و تو دوست داشته باشی حرف هایت را فقط به ماه و شاید ستارگان آسمان بگویی...
تنها بودن برای بعضی زجری کشنده و سرنوشتی شوم است
شاید آنها نمی توانند لذت این گونه تنها بودن را درک کنند..
لذت اینکه تو سرشار از انتظاری تا با خودت خلوت کنی و هرچه داری و نداری پای میز محاکمه بکشی..
خود را برای کار خودت قاضی کنی..
گاهی هم به گوشه های بکر ذهنت دست بیابی و کشفشان کنی ...
و فکر کنی که چه موجود عجیبی هستی که چنین پیچیدگی هایی در ذهن و روحت داری
و چه شگفت انگیز می تواند باشد خلقت تو...
گاه در میان خلوت هایت لحظه های اشک فرا می رسند
ولی این اشک ها که در تنهایی در فراق همو می ریزی که همیشه در کنارت است، از هزار خنده ی بی معنا و پوچ که در عمق باتلاق گناه هدر می روند ، شاد تر است...
هر که هرچه می خواهد فکر کند
ولی تنهایی هیچ گاه نکوهیده نیست
چون خدا هم تنهاست...

اما کدام دل؟
دلی که نمی دانم به کدام گناه نکرده ام این چنین به من خیانت می کند؟
دلی که گاه برایم از هر کس دیگری غریبه تر می شود؟
همان دلی که گاه همه ی عهد و پیمانی را که با معبود خود بسته بود فراموش می کند؟
من بی دل
من با دل
همانی هستم که عهد بستم که باشم آنگونه که او می خواهد
من آن سحر گاه را که به سوی این دنیا بدرقه ام می کرد فراموش نکرده ام
آنگاه این طور نبود
دلم فقط پر از عطر اقاقی ها بود
آنچنان مست بوی اقاقی ها بودم که نفهمیدم چگونه در این دنیا جا گذاشتندم
کی موعد پرواز خواهد آمد؟
کی ...؟؟
دوباره این منم که روی به تو آورده ام
دوباره بعد از آن همه. . . . .
دوباره آمده ام تا خودی را برای تو وصف کنم که خود از من به آن آگاه تری
دوباره آمده ام تا از دل گرفته و دلتنگم برایت سخن بگویم
دوباره آمده ایم تا بگویم که در زندان زندگی چقدر سخت می گذرد
بگویم که هنوز دنبال فرصتی هستم تا پرواز را بیاموزم
هنوز فراموش نکرده ام عهد هایمان را
حرف های گذشته ام را
و سکوت صبورانه ات را.
آه....تنهاترین تنهایان
چگونه می توانم درد هایی را که در دلم است برایت وصف کنم؟
چگونه می توانم حسرت خود را از ماندن در این دنیا برایت شرح دهم؟
حسرت ماندن در دنیایی که هیچ چیز آن برایم ارزشی ندارد ...
دنیایی که مانند باتلاق گرفتارت می کند و تو با بند بند وجودت تلاش می کنی . . .اما ثمری نیست
اما من باز هم به تلاش خود ادامه خواهم داد
نخواهم گذاشت اسیر چیزهایی شوم که خود دیگران را برای اسیر بودن به آنان سرزنش می کردم
و اگر بخواهی. . .
روزی پرواز خواهم کرد. . .

اشک هایت را پاک کن ! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد.
اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر! زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می آورد.
«جبران خلیل جبران»


