تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 درخشانترین تاریکی
درخشانترین تاریکی
می اندیشم .. پس هستم
متن تکذیبیه خبر مهاجرت استاد شفیعی در شماره ی امروز روزنامه ی اعتماد ( 10شهریورماه ) در صفحه ی اول به چاپ رسید:

لازم است به اطلاع عموم اصحاب انديشه و تحقيق برساند حضرت استاد دکتر شفيعي کدکني به دعوت دانشگاه پرينستون امريکا به مدت يک سال از مهر 1388 لغايت مهر 1389 به عنوان فرصت مطالعاتي به خارج از کشور اعزام شده اند.

این تکذبیه توسط روابط عمومی دانشگاه تهران طی نامه ای دیروز به دفتر روزنامه اعتماد ارسال شد.

با تشکر از دوست عزیز آقای میثم


وقتی شنیدم دکتر شفیعی کدکنی از ایران رفته بی اختیار این شعر به یادم افتاد:

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته اینجا

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را

گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را!


حالا که شعر نوشتم یه شعری از مولانا هم بنویسم که مناسبتی نداره ولی خیلی زیبا احوالات انسان رو بیان می کنه.

چه کسم من؟ چه کسم من؟ که بسی وسوسه مندم !
                   گه از آن سوی کشندم ، گه از این سوی کشندم

ز کشاکش چو کمانم، به کف گوش کشانم
                    قَدَر از بام درافتد ! چو در خانه ببندم !

مگر استاره ی چرخم؟ که ز برجی سوی برجی
                   به نحوسیش بگریم، به سعودیش بخندم

به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش 
                     نفسی همتکِ بادم، نفسی من هلپندم

نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان 
                     ز چه اصلم؟ ز چه فصلم؟ به چه بازار خرندم !؟

نفسی فوق طباقم، نفسی شام و عراقم
                    نفسی غرق فراقم ، نفسی راز تو رندم

نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم
                    نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم
                      نفسی زین دو برونم، که بر آن بام ِ بلندم

بزن ای مطرب قانون ! هوس لیلی و مجنون
                     که من از سلسله جَستم، وتد هوش بکندم

به خدا که نگریزی ! قدح مهر نریزی !
                   چه شود ای شه خوبان، که کنی گوش به پندم !؟

هله ای اول و آخر، بده آن باده ی فاخر
                 که شد این بزم، منور، به تو ای عشق پسندم

بده آن باده جانی، ز خراباتِ معانی
                       که بدان ارزد چاکر، که از آن باده دهندم

بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
                       که نمی‌یابد میدانِ بگو ، حرفِ سمندم

ارسال در تاريخ دوشنبه 9 شهریور1388 توسط الهه
خب.. من دوباره روی آوردم به شعر گفتن و بیان کردن نظراتم به این گونه.

در شعر زیر تمام لغات نماد هستند. به یک دید دیگری این شعر را بخوانید!


 

شب شده است

در دلها

در خانه ی ما.

بادی نیست

ابری نیست.

پنجره بسته شده است از صدای کندن خانه ی همسایه

زمین دگر خسته شده است از سنگینی تاریک این سایه

 

من...

لب پنچره ی تنهایی

سخت مبهوت تماشای رهایی

زیر دستانِ منِ دور ز دنیا

تپش قلب پرنده

پشت چشمان من و پشت چشمان پرنده

رویاییست تپنده

بر دل روح من و بر دل جسم پرنده

گرد بیماری تلخی نشسته

 

پنجره بسته و این مرغ در دستان من؟

ای دریغ دستان من!

اشکها را بنگر اندر آیینه ی چشمان من!

ای دریغ چشمان من!

 

اشکها را بنگر...

گفتم: در پسِ این همه اشکهای تو کیست؟

گفت : خدا...

گفتم : کیست؟

تلخ خندید و سپس آرام گریست...

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 10 تیر1388 توسط الهه
 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 4 تیر1388 توسط الهه
برو به ادامه ی مطلب!



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 21 خرداد1388 توسط الهه
 

امروز یه کار عجیبی کردم: رفتم پوستر میر حسین پخش کردم!!! ... ولی یه چیزیو فهمیدم که بعضی ها با اومدنشون فقط دارن میر حسین رو خراب می کنن.. (منظورم برخی از برادران غیر بسیجی است.).مثلا رفتم دارم باهاشون همکاری می کنم ها .. بی جنبه ها. 

به هر حال به من چه .. من که به خاطر اونا نرفتم من به وظیفه ی ملی ام عمل کردم که ملت ایران رو بیدار کنم!!!! 

 

در ادامه ی مطلب : 

 "All You will never know" lyrics  from Avril



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه 16 خرداد1388 توسط الهه

نمی دانم منی که امام را هیچ گاه ندیده ام چرا هر گاه سخنانش را می شنوم اشک در چشمانم حلقه می زند..

فقط می دانم چنین مرد بزرگی که همه ی مردم او را می ستایند.. جلوه ای گذرا از بزرگ ترین مرد تاریخ هاست که اکنون در میان ما حضور دارد و افسوس که لایق دیدنش نیستیم..

اگر روزی بیاید، بی آنکه سخن بگوید اشک در چشمان همه ی صاحب چشمان اشکبار حلقه خواهد زد.. 


هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود                  هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دِماغ من سرگشته خیال دهنت                      به جفای فلک و غصه ی دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند                      تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هرچه جز بار غمت بر دل مسکین منست                 برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت                که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است                 درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان          دل به خوبان بدهد وز پی ایشان برود

ارسال در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد1388 توسط الهه
یه بیت شعری پیدا کردم که دقیقا وصف حال منه:

دزدان به خانه ی دل هر جا گرفته منزل

وان پیر صدر محفل در خانه جا ندارد

 


خیلی خیلی دوست دارم که بتونم یه نفرو پیدا کنم که بتونم برای همیشه دوسش داشته باشم..Once&for Real!..ای کاش احساساتم مثل اتر نبود!

ای کاش می شد بعضی هارو از زندگی shift+delet کرد که دیگه هیچ وقت تو ذهن آدم بر نگردن...

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 12 خرداد1388 توسط الهه
در آسمان بیکران مهربانیت

لطف تو به رنگ آبی آسمان

و عشق من به رنگ رنگهای رنگین کمان.

 

با کدام رنگ می توان تو را کشید؟

ـــ ای تمام رنگ ها گرفته از نگاه تو

ای تمام رنج ها کشیده از فراق توـــ

سبز به رنگ زندگی...

یا سپید مثل تو.. به رنگ سادگی..

سرخ به رنگ عشق و شور

گاه به تو نزدیک و ... وه! چه دور!

با کدام جمله

با کدام حرف

می توان تو را ستود؟

ـــای تمام آنچه که ستودنی است

خاک پای تو!

ای تمام حرف هایی که گفتنی است

فدای نام تو!ـــ

 

سکوت می کنم.........................

چگونه این چنین منی.....

این چنین تویی.....

و عشق؟!

 

آه از فراق

آه از جدایی

و آه از سرنوشت...


فکر کنم کم کم دارم راهمو پیدا می کنم....

ارسال در تاريخ یکشنبه 3 خرداد1388 توسط الهه

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

«مولانا»


چند وقت بود احساس می کردم چیزی رو که مدت ها دنبالش بودم پیدا کردم... امروز فهمیدم که مدت هاست گمش کردم!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 توسط الهه
دوباره مدرسه ها شروع شد و من هیچ کاری از دستم بر نمی آد جز اینکه در هر حالتی شاد باشم.

همیشه این تذکر رو به خودم و دوست جونم می دم که هیچی تو دنیا ارزش نگرانی رو نداره. البته ما بیشتر به زبان مادریمون صحبت می کنیم و می گیم:There's nothing deserves concern

در راستاي همين زبان مادري يه چند خط متن هست كه اميدوارم حداقل خط اولشو بخونيد. باور كنيد من احساساتمو پاي اين متنا مي ذارم خوب چرا نظر نمي دين؟

When you're not here;

There's nothing can make me eager.

When you're gone;

my smile hide like the sun in cloudy weather.

when you're sad;

every bit of sky can't emagine happiness... & my heart eather!

 

My heart is full of wishes;

and all of them is about you!

you're my shiny sun;

you get my life warm & bright!

you're my only hope to continue my poor life!

you're the key to happiness

& you're the smile of god to me!

 to my dearest

 

 

ارسال در تاريخ شنبه 15 فروردین1388 توسط الهه

I belive this fateful second is in den;

The second of disjunction..

You just can give me hope and then;

There will nothing deserves concern.

Let's belive that eternity love is our only quintain;

So we can stand realitie's infestation.

Let's find out what is our realy vision;

To make the life a kind of eden..!

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 8 بهمن1387 توسط الهه
این شعر رو به خاطر این می نویسم که این روزا یه ذره به چیزایی برام پیش می آد مربوط می شه

وگرنه دوست دارم توی وبم بیشتر نوشته های خودم باشه:

با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مناعم

با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی

در گوشه ی سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو با ما گوید رموز هستی

آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد1387 توسط الهه

There're just love,fire & cry

There're the pain of separation & the hope to fly

When can I not say anything...?

When can I be patient..?

When can we not fly...?

If I burned and no ash left I would fly...

 

My Dearest;

You had told me these before the world started..

But I had told you not to leave me alone with these pains...

 

My Dearest;

Are you still here...?

پ.ن۱:یه مقداری تو مود انگیلیسی بودم اینا از ذهنم تراوید!!

پ.ن۲: دیروز بله برون آبجی ام بود!!!!

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 10 مرداد1387 توسط الهه

این متن شعر مولانه
چون خیلی مفهوم قشنگی داشت نوشتمش
امیدوارم راحت بخونیدش!

 

Look at me

You may think you see

Who I really am

But you’ll never know me

Everyday it’s as if I play a part

Now I see if I wear a mask

I can fool the world

But I can not fool my heart

Who is that girl I see

Staring straight

Back at me

When will my reflection show

Who I am inside…

I am now in a world where I have to hide my heart

And what I believe in

But somehow I will show the world

What’s inside my heart

And be loved for who I am. . .

Who is that girl I see

Staring straight

Back at me?

Why is my reflection someone I don’t know?

Must I pretend that I’m someone else

For all time?

When will my reflection show

Who I am inside . . .

There’s a heart that must be free to fly

That burns with a need to know

The reason . . . why . . .

Why must we all conceal

What we think

How we feel

Must there be a secret me

I’m forced to hide . . .

I won’t pretend that I’m someone else

For all time

When will my reflection show

Who I am inside….

 

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 11 تیر1387 توسط الهه

من این شعره رو خیلی دوست دارم ولی بدون آهنگ یه ذره بی مزه می شه دیگه خودتون روش آهنگ بذارین

یه روز اومدی مثل موج دریا

بوی پیرهنت مثل خواب و رویا

سایه های ما رو شنای ساحل

پا به پا بی صدا غرق تمنا

یه روز اومدی تو سکوت سردم

سر به راه شد این دل دروره گردم

حالا چی شده که می خوای جدا شی

چی شده بگو من چه کردم

حالا باز من و نسیم و موج دریا

می مونیم بدون تو غریب و تنها

به خدا بی تو یه صدف شکسته ام ..

به خدا...

اشکمو پاک کن از گونه ی من

سر بذار بازم روی شونه ی من

منو سیاه کن با دروغ تازه

بگو که می گیری بهونه ی من

حالا باز من و نسیم و موج دریا

می مونیم بدون تو غریب و تنها

به خدا بی تو یه صدف شکسته ام ..

به خدا...

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 19 خرداد1387 توسط الهه
روزی مشاور ما اومد و به من گفت: الهه فردا یه مطلب برای معلما بیار!!من گفتم : خانوم حالا می خواین به یکی دیگه هم بگین شاید من نتونستم گفت: نه دیگه نتونستم نداریم....! (این عین مکالمه است!)

حالا این نتایج زحماته منه! ولی خیلی سخته در مورد چیزی که هیچ احساسی دربارش نداری شعر بگی:

مدیون نگاهش منم ارچه گفتنی نیست                     

                                                           آموخت    مرا    آنچه    آموختنی        نیست

دل را در آتش عشقی شعله ور ساخت                

                                                         افسوس و صد افسوس که عشقش گذری نیست

سوزدش شعله ی شمع عشق و صد حیف  

                                                           در    ترک    افروختنش    وسوسه ای    نیست

کوه     زانو    زند    گر    صبرش     ببیند     

                                                          پیرهن       صبوریش       دردنی       نیست     

با یک  نگهش   راز   دل   ما   را   گشاید

                                                         جز   رمز   نگاهش   نگهی   ستودنی   نیست

دانی که  چرا  ماند  در  شعله ی  آتش

                                                       خود آتش  عشق  است و   سوختنی   نیست

ارسال در تاريخ جمعه 13 اردیبهشت1387 توسط الهه
چون مقیم درگه یار شدم

                               من رها از غم اغیار شدم

روان گردم به سویش

                             می جویم هر جا زبویش

چون نمیبینم نشانی

                             پریشانی

                                              پریشانی

                                                              پریشانی

                                                                                      به قلم مهربانترین:طنین

 

ارسال در تاريخ جمعه 30 فروردین1387 توسط الهه
چه انتظار عجیبی

تو بین منتظران هم غریب ترین غریبی

عجیب تر که چه آسان

 نبودنت شده عادت

نه کوششی نه وفایی

فقط نشسته و گفتیم

خدا کند که بیایی..

ارسال در تاريخ پنجشنبه 22 فروردین1387 توسط الهه
اگه می خواین شعر رو کپی کنین اسم من یادتون نره

شعر اصلاح شده

تو را چگونه بخوانم که بس ز من دوری                           مرا چگونه می خواهی نه عشقی و نه شوری

تو در دو راهی تصمیم و در رهش مردی                           من  دو قدم  دور تر و تو  در  پی ام  گردی

اشاره ی من به ره است و تو سرگردانی                          بیش  از این  چه  کنم  که  قدر  من  دانی؟

نزد  تو  ابلیسم  اما  فزشته ام  خوانی                            با    تلنگری      مرا      از       دلت     رانی

                                                                                        "الهه"

 

ارسال در تاريخ شنبه 17 فروردین1387 توسط الهه
این شعری رو که می نویسم خودم سروده ام ولی خانم بادپروا میگه که بیت اولش غلطه

حلا چی کار کنم دیگه همینه که هست:

 

در استواری عشقش من را مکن ملامت

                                                      بر او نظر بینداز خواهی کنی قضاوت

صد دیده گر بیابی باز عاجزی ز ادراک

                                                      من چیز ها بدیدم در آدمی به راحت

ای معتبر به نزدش ذکرم رسان به گوشش

                                                      شاید امید باشد ما را کنی شفاعت

در آرزوی کویت آهی کشم به سویت

                                                      در قلب من نباشد عشقت چو یک امانت

ای آرزوی دورم گر بر دلم بتابی

                                                      همه تو دل غمین را خواهی کنی سلامت

                                                                                         «الهه»

ارسال در تاريخ پنجشنبه 2 اسفند1386 توسط الهه
تا همیشه در خیالم خواهی ماند

حتی اگر هیچ گاه خیالم در دنیای مادی آدم ها تجلی پیدا نکند

تا ابد عهد خواهم بست

حتی اگر عهدم را در خاک فراموشی مدفون کنند

بودنت را روی انعکاس تصویر رنگین مرگ بر سطح مواج رود

سالهاست که ثبت کرده ای

من نیز عشقم را در کنار بودنت روی تصویر مرگ ثبت خواهم کرد

ارسال در تاريخ پنجشنبه 4 بهمن1386 توسط الهه

از دیده به جای اشک خون می آید

                                      دل خون شده از دیده برون می آید

دل خون شده از این غصه که از قصه ی عشق

                                      می دید که آهنگ جنون می آید

می رفت و دو چشم انتظارم بر راه

                                      کان عمر که رفته باز چون می آید؟

با لاله که گفت حال ما را چنین

                                        دل سوخته و غرق به خون می آید

کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع

                                        کز صحبت تو بوی جنون می آید

                                                                                           دکتر علی شریعتی

ارسال در تاريخ دوشنبه 24 دی1386 توسط الهه

این بیشتر شبیه متنه تا شعر ولی به نظر خودم ارزش خوندن داره!

هر کس در زمین رسالتی دارد

و رسالت من

یافتن تجلی عشق در آیینه چشمانی بود که همواره مرا می خواندند

یافتن آن پیوندی که روح هامان را متصل می ساخت

یافتن آن گره ظریفی که جز به دست گره زننده باز نخواهد شد

 

با این درد چه کنم؟

مرا توان دیدن فاصله نیست..

فاصله هایی که دست نیافتنی است نابودیشان

روح من را توان ماندن در جسم نیست

بی اختیار پر می کشد

مرا هیچ اختیار نگاه داشتنش نیست

همان طور که اشک هایم را

 

فاصله را تمام کن

بگذار رسالت همیشه ناتمام مانده ام را

در ابدیت تمام کنم

مرا هم ببر

                                                                             ستاره سیاه

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 25 آذر1386 توسط الهه
اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟

و اگر بهشت نباشد

صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

اگر ساحل آن رود مقدس نباشد

بردباری در عطش از بهر چه؟

                                                         دکتر علی شریعتی

ارسال در تاريخ سه شنبه 24 مهر1386 توسط الهه
هر کسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت

هر کسی دو تاست

و خدا یکی بود.

و یکی چگونه می توانست باشد؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خدا کسی که احساسش کند نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند.

خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند.

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق بورزد.

و قذرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور

اما کسی نداشت

و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافرسند؟

زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید.

کوه ها برخاستند و رود ها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند.

و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت.

و باران ها و باران ها و باران ها.

"در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود"

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او عدم بود.

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای نگفتن

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال فرود نمی آورند.

و سرمایه هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

حرف هایی بی قرار و طاقت فرسا

که مچون زبانه های بی تاب آتشند.

کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.

اینان در جستجوی مخاطب خویشند.

اگر یافتند آرام می گیرند

و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند.

و خدا برای نگفتن حرف های بسیاری داشت.

درونش از آن ها سر شار بود.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم.

جز خدا هیچ نبود.

در نبودن نتوانستن بود.

با نبودن نتوان بودن.

و خدا تنها بود.

هر کسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت.

                                                         " دکتر علی شریعتی"

 

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 16 مهر1386 توسط الهه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

 بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دستبر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :«از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن!

  آب آیینه عشق گذران است  

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!»

با تو گفتم: «حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی! من نه رمیدم نه گسستم.»

باز گفتم که: «تو صیادی و من آهوی دشتم!

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!

حذز از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!»

اشکی از شاخه فرو ریخت!

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت۱

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشینیدم.

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم....

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

                                                       «فریدون مشیری» 

                                                   

ارسال در تاريخ یکشنبه 15 مهر1386 توسط الهه
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مغرب

را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن

راز زندگی پیشنهاد بدهند.

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن

فرشته دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده

سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده

ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم

فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند

در حالی
که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا ای خدای مهربان

راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده

زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب

و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید
.

ارسال در تاريخ جمعه 27 بهمن1385 توسط الهه
 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست


گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را


بر سفره رنگین خود بنشانمت ، بنشین غمی نیست

حوای من! بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک


تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم


تا روشنم شد در میان مردگانم، هم دمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش


لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم


شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آن را


در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید ... هزاران شاید دیگر اگر چه


اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

ارسال در تاريخ سه شنبه 17 بهمن1385 توسط الهه
و اینجا هستی اینجا

در قلب من و قلب من ادامه خواهد داد

و ادامه خواهد داد

عشق تنها یکبار برای هرکس می آید

و برای تمام عمرش می آید

و نخواهد رفت تا ما برویم...

عشق همان بود که به او ورزیدم

خقیقتاً همان یکبار

و از آن پس بدان آویختم تا همیشه

همه ی زندگی ام  با آن پیش خواهد رفت

او اینجاست

پس چیزی نیست که از آن بترسم

و می دانم که قلبم همچنان ادامه خواهد داد

و تا همیشه عاشق می مانم

و قلب من همچنان خواهد تپید و من اینها را

در قلبم حاودانه نگاه خواهم داشت و

قلبم همچنان ادامه خواهد یافت

ارسال در تاريخ سه شنبه 17 بهمن1385 توسط الهه
یکی را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم  شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند                                        

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس

گل را به زلف کوکی آویخت تا او را بخنداند...

ارسال در تاريخ شنبه 14 بهمن1385 توسط الهه
قالب وبلاگ