دیدم مقصر آن کسی است که در درون من است و دام را می بیند و پا پس نمی کشد...
خواستم چشمانت و التماس پاکشان را فراموش کنم...
خواستم نادیده بگیرم گرمی بودنت را در کنارم..
خواستم کوچ دهم پرستوی قلبم را از خانه ی عشقت..
خواستم سردی ریختن اشک را با هر پلک زدن از چشمانم به گرمای تب دوری تو بسپارم..
اما در این میان رازی بود که نمی دانستم...
در میان این رودخانه ی طوفانی شاخه ها را ندیدم که بگیرم
در میان این سقوط دستی را که مهربانانه به سمتم دراز شده بود نگرفتم
نگاهی به آسمان نکردم...
نگذاشتم قطره های معجزه آسای باران قلب آتش گرفته ام را خاموش کنم
روح خویش را در ازای هیچ باختم... روحی که به امانت سپرده شده بود در جسم ناشایستم..

شبنم چشمانم بر زمین قلب یخ زده ی تو ریخت و دلت اقیانوسی شد از تبلور چشمان من...

همیشه این تذکر رو به خودم و دوست جونم می دم که هیچی تو دنیا ارزش نگرانی رو نداره. البته ما بیشتر به زبان مادریمون صحبت می کنیم و می گیم:There's nothing deserves concern![]()
در راستاي همين زبان مادري يه چند خط متن هست كه اميدوارم حداقل خط اولشو بخونيد. باور كنيد من احساساتمو پاي اين متنا مي ذارم خوب چرا نظر نمي دين؟![]()

When you're not here;
There's nothing can make me eager.
When you're gone;
my smile hide like the sun in cloudy weather.
when you're sad;
every bit of sky can't emagine happiness... & my heart eather!
My heart is full of wishes;
and all of them is about you!
you're my shiny sun;
you get my life warm & bright!
you're my only hope to continue my poor life!
you're the key to happiness
& you're the smile of god to me!
to my dearest![]()

شب هنگام بود...
دست دراز كردم به آسمان تا ماه را لمس كنم شايد بتوانم تنهاييم را با او قسمت كنم، ماه از بار غم و بار گناهم ترسيد و پشت پاره اي ابر پنهان شد.
بر روي خاك نشستم و دست بر زمين گرم نهادم تا بار غم را سبك كنم... زمين سرد شد و مرا پس زد...
روي آوردم به شب پره ها كه به دور چراغ طواف مي كردند، گفتم: راز خود به من بگوييد كه چگونه اين چنين سرگشته ي محبوب خوديد؟.. پراكنده شدند و به سراغ محبوب ديگري رفتند!
نسيمي وزيد، زمزمه كردم: اي باد ! تو كه از خانهي هر كس در زمين گذشته اي بگو با كه بگويم راز دل خويش را؟ .. باد ايستاد ، نگاهي به من كرد و رفت..
فرياد زدم : چه كسي در اين عالم هست كه دمي به سخنانم گوش فرا دهد؟
و خدا آنجا بود .. همه جا بود و اين مني را كه چنين سركشي كرده بودم دوست مي داشت.. و اين افسانه نبود.. پروردگار بي همتا بار ها به آدميان گفت كه شنوا ترين و داناترين و مهربانترين اوست.. اوست كه زنده مي كند و مي ميراند و تغيير احوال ما در دست اوست. او هميشه هست و هميشه همه جا هرجا هست و بر همه چيز آگاه است... اوست محبوب واقعي كه اگر بخواهي هدايت شوي راهي برايت قرار مي دهد... اوست يگانه معبود بودني ها و نبودني ها
و اما نشنيدند گوش هاي من اين سخنان را كه تمام ذرات عالم تكرار مي كردند..
و نديدند چشمانم تلإلؤ تنها نبودن را در چشمه ي وجود..
و هم چنان پنداشتم كه تنهاي تنهايم!
سلام
ما چون از ۲۸ اسفند رفتیم مسافرت تا الان نتونستم آپ کنم.
رفته بودیم کیش. جای شما خالی. . البته زیاد خوش نگذشت چون این آبجی ما که مزدوج شده دیگه تنها شدم. .
آخه ما با هم خیلی خوب بودیم واقعا اگه اون حالش خوب بود ( که به ندرت پیش می آد) خیلی بهمون خوش می گذشت.
نمی دونم این داماد یهو از کجا پیداش شد. اه!
خلاصه که من همه جا با خودم دوتایی رفتیم . مثل دوچرخه سواری و خرید و ...
البته تنها بودن برای کسی مثل من مضراتی داره که دوستان باهاش آشنا هستن!!!! ولی خوب اون مضرات رو هم پیچاندیم!
عید بهتون خوش بگذره.خدا نگهدار
پ.ن: دعا کنید که یه نفر از خر شیطون بیاد پایین!



