تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 درخشانترین تاریکی
درخشانترین تاریکی
می اندیشم .. پس هستم

نمي دانم آن شب دل آسمان چگونه  تاب آورد  تا نوبت خود را به صبح دهد

نمي دانم چطور  آفتاب راضي شد بر آن شهر خالي از تو بتابد

نمي دانم  چطور بعد از تو  زندگي  ادامه پيدا كرد

نمي دانم چگونه  زمين چرخيد، باران باريد، گل ها روييدند

.

.

اگر  من آسمان بودم تا ابد بر سر جاي خويش مي ايستادم تا هرگز آن لحظه  نرسد ، آن سپيده دم نرسد كه تو نباشي.. من آسمان بي انتها دوست مي داشتم كوچكترين موجود اين عالم مي بودم تا در گوشه اي پنهان شوم كه كمتر نبودنت به چشمم آيد... چگونه تاب بياورم  صداي ناله هايت را... چگونه تاب بياورم ديدن لحظه ي پر كشيدنت را...

اگر من آفتاب بودم  از دلتنگي نبودنت سرد و تاريك مي شدم.. بي تو نور مرا به چه كار آيد ؟ ... بي تو براي كه بدرخشم؟... زمين را براي حضور كه  گرما بخشم؟ ... به شوق باز شدن كدامين چشمان  اولين پرتو هاي صبح را به  پنجره ي خانه ات بفرستم؟...

اگر من زندگي بودم  در همان لحظه متوقف مي شدم،  در همان لحظه كه سنگي خرد به نام شمشير به خود جسارت داد بزرگترين ، والا ترين  وجود آفريده شده را آزرده كند.. فرقش را بشكافد... چطور به خود اجازه  دهم بي تو ادامه پيدا كنم؟... چطور ...

اگر من زمين بودم  چرخيدن را فراموش مي كردم... ديگر به شوق  آسايش چه كسي شب را برسانم، صبح را پس از آن؟... ديگر  از وجود كدام قدم ها بر روي خاك هايم به خود ببالم؟ ... ديگر  شبانگاهان به صداي دلنشين عبادت كدام وجود عزيزي دل خوش كنم؟...

اگر من باران بودم... اگر من گلي بودم ... اگر من ماه بودم... اگر من آن محراب بودم... اگر من آن شمشير بودم... اگر من آنجا بودم...

...بي شك بعد از تو باقي نمي ماندم...

پ.ن.۱: دوستای گلم خدا حافظ. ازتون ممنونم که همیشه با نظراتون به من روحیه و امید دادین که ادامه بدم. همیشه شرمنده کردین با نظراتون. یه تشکر ویژه هم از حورا جون . فاطمه ی گل . متین خانوم. و فائزه ی عزیزم که همیشه لطف داشتن

پ.ن.۲: شاید یه روزی دوباره برگردم ولی نمی دونم کی.. فکر نکنم به این زودی ها باشه

پ.ن.۳: این روزا منو یادتون نره ها!

ارسال در تاريخ یکشنبه 31 شهریور1387 توسط الهه
هر کاری یه آغاز داره و یه پایان

این وبلاگ هم داره نفسای آخر خودشو می کشه

این یکی مونده به آخرین پستیه که می نویسم... بعدش دیگه آپ نمی کنم

شاید چون دلمو زده

شایدم چون دیگه دلیلی ندارم

شایدم چون سرم داره شلوغ می شه

به هر حال دیگه تموم شد.. خوبی بدی دیدین حلال کنین!!!

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 28 شهریور1387 توسط الهه

روح من برایم دوستی است که همه ی لحظات این زندگی را باهم می گذرانیم...

هیچ کس دیگری با ما نیست.. می گویند هستیم ولی واقعا نیستند

همه ما را ترک کرده اند...

ذهنم پر از حروفی که کنار هم قرار نمی گیرند

دلم پر از درد های نا گفتنی

و چشمانم پر از اشک هایی که .............................................

.

.

ولی به دوردست ها که می نگرم رنگ سپید امید را می بینم

رنگ سبز آمدن...

.

.

خدایا. تنها یاور سختی هایم

نمی دانم چطور کلمات را کنار هم بچینم تا مهربانیت را وصف کنم

هر کس  با هر توانی بخواهد این شوق...این عشق را از دلم بگیرد

اگر بداند در عمق این فاصله ها نام تو نهفته است

هیچ گاه به حریم مقدس این عشق پا نخواهد گذاشت

ارسال در تاريخ یکشنبه 24 شهریور1387 توسط الهه
این ماه ، ماهی است که درهای بهشت گشوده شده اند. نفس بکش... عمیقتر...خالصانه تر...شمیم عطر شکوفه های بهشت را می شنوی؟

این ماه باعث می شود بیشتر به این ایمان بیاورم که خدا این دنیا را چقدر لطیف، چقدر ظریف و پر از حس آفریده است...پر از حس زیبا... از احساس پرواز بگیر تا لمس حقیقت طلوع خورشید...

این مطلب را برای عزیزی می نویسم که بر سر ۲ راهی گیر کرده است...نمی دانم چرا ولی به نظرم این متن کمکش می کند.

آنگاه که بادی وزید ، نسیمی آرام .. کسی احساسش نکرد..حس لامسه هم مثل سایر حس ها فراموش شده بود. باد در موهایت پیچید، اشکت را خشکاند و از بار غم اشکت سنگین شد... تو باد را احساس کردی و در گوشش زمزمه کردی:

« اگر گذازت به نزدیکی های دخترکی رسید که شامگاهان را تا صبح صفحات سفیدی را به امید توجهی، نیم نگاهی، اشاره ای از معبود آسمانها و زمین سیاه می کند...به او بگو.. »  

و اشک مجالت نداد.

باد آمد...آمد و آمد و آمد و به اینجا رسید. اینجا که من، دخترکی قلم به دست در دل شب به امید توجهی، نیم نگاهی، اشاره ای از معبود آسمانها و زمین کاغذ ها را سیاه می کنم. باد در گوشم زمزمه کرد:

« اینبار برای دلِ شکسته ای بنویس که شامگاهان را تا سحر به امید نیم نگاهی از معبود همه مخلوقان عالم چشم به افق می دوزد.»

نوای پرندگان نوید رسیدن صبح را می داد...

و من اینبار برای تو نوشتم.

فقط برای تو...

ارسال در تاريخ سه شنبه 19 شهریور1387 توسط الهه

 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 13 شهریور1387 توسط الهه

تاریک بود ،در تنهاییش تنها بود ،آرام و بی هدف گام برمی داشت... در ذهنش هیچ چیز نبود ...مثل خواب مثل رویا...اینجا همانجا بود:"جایی که رویاها رنگ می گیرند."

به سختی اطراف را می دید...نمی دانست چشمش دارد به تاریکی عادت می کند یا نوری کم کم تاریکی را می شکافد.

توانست ببیند که همه جا را مه گرفته.. کمی دور تر  ، ابر هایی رنگ می گرفتند...رنگ های رنگین کمان... و در بی نهایت محو می شدند

باد بود ، نسیم بود ، مه و توده هایی از ابر در نزدیکی زمین... باد مه اطرافش را کمی منسجم تر کرد..قدمی برداشت...ابر به دنبالش آمد..

-نکند..نکند این ابر ها که با او می آیند رویاهای اویند؟

 

سرش را بلند کرد ،... در دوردست ها .. خیلی خیلی دور ، نوری طلایی می درخشید

-چقدر آشناست! مرا یاد خاطره ای می اندازد... خاطره ی خلق شدن...خدا..

بلند گفت: خدایا...! کی داستان تنهایی ام به پایان خواهد رسید؟ 

صدایش پیچید و تکرار شد: خواهد رسید.. خواهد رسید...

ناگاه باران باریدن گرفت.  رویاهایش خیس شدند و هر لحظه از خود رنگی گرفتند. رویاهای خیس رنگین کمانی اش بر زمین جاری شدند.. به دنبالشان دوید ..دوید...دوید.. رویاها متوقف شدند.

ایستاد.

دید که سایه ای مثل او به دنبال رویاهایش می دود ...نزدیک می شود

رویاهای سایه آمدند و آمدند و در یک لحظه ی پر از نور و رنگ با رویا های او یکی شدند...سایه جلوتر آمد...

.

.

دنیای رویا ها رنگ باخت...محو شد.. و او خود را روی زمین خاکی یافت: " جایی که رویا ها به حقیقت می پیوندند"

باران هنوز می بارید.. به آسمان نگاه کن...رنگین کمان رویاهامان هنوز در آسمان نقش بسته است

....هر وقت تنها شدی به آسمان نگاه کن...

 

ارسال در تاريخ شنبه 9 شهریور1387 توسط الهه
این لحظه ها که می گذرند، ابن نفس هایی که می کشم، این تپش های قلبم...

این روز ها که به شب می رسانم و این شب ها که با کابوس به سحر می رسانم..

...در تمام این ها نشانی از تو نیست...

به نظر می رسد رویای تو در خاطر من به خاک سپرده شده است

تمام این تپش ها تصور می کنند قلب من، این قلب دردناک من خالی و متروکه است.

تمام ابن دنیا،از آسمان تا عمیق ترین نقطه ی خاک، تصور می کنند هیچ گاه صدای قدم های مرا با تو نخواهند شنید.

همه، تک تک وجود ها و تمام موجود های این عالم، از رسیدن لحظه ی رسیدن من به وادی آشنای قلب تو نا امید شده اند..

اما با تمام اینها،

من تو را صدا می کنم..

با تمام نوا های زیبای جهان که تا کنون نواخته شده

با تمام احساس های زیبایی که تا کنون شکل گرفته

با تمام اشک های پاکی در فراق ریخته شده

در تمام گذشته ام، حال و آینده ام، طنین نام تو پیچیده است

در تمام غم ها و شادی هایم سایه ای از تو پیداست

.

.

و این را می دانم و به آن ایمان دارم که وجود مهربانی هست که صدای مرا می شنود

حال با صدای من چه خواهد کرد نمی دانم ولی هرچه کند ایمان دارم که نیکوترین است...

 پ.ن: تصمیم گرفتم دیگه تو وب هیچ کس نرم چون خییییییییییییییییییییییییییییییییلی وقت گیره اگه هم برم نظر نمی دم.....اینجا فقط واسه ی خودم می نویسم هر کی می خواد بخونه هر کی هم نمی خواد  نخونه..!

ارسال در تاريخ دوشنبه 4 شهریور1387 توسط الهه
قالب وبلاگ