از ابتدا که پروردگار بی همتا انسان را آفرید،
دیگر بقیه به خودمان بستگی داشت که چه کنیم و چه نکنیم و از جایگاهمان چه استفاده ای کنیم.
و جایگاه تو، ای همه ی سلام ها از ابتدا و انتهای این دنیای فانی تقدیم تو باد، پیش از ما مطیعان یک پارچه گوش به فرمان تو و دلبستگان همیشه امیدوار به تو ، مشخص شده بود.
مشخص شده بود که تو، فرزند نیکوترین مخلوق کردگار، در تاریکی وحشت آور شبی طولانی طلوع خواهی کرد...و از همان ابتدا وعده ها داده شد...(و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین)...و گفته نشد کی این وعده ی راستین عملی خواهد شد...؟
من وقت فرا رسیدن آن سحرگاه را نمی دانم و آن شب، آخرین شب، را نمی شناسم.
فقط تاریکی هراس آور این شب برایم آشناست. روح من و همه ی ارواح عهد بسته ی با تو با این سیاهی هولناک بی تو بودن از بدو پا گذاشتن به این دنیا آشنا بوده است.
باور سیاهی شب برای آنان سهل است که طلوع آفتاب را به چشم خود ندیده باشند یا صدای گنجشکان را هنگام اذان صبح نشنیده باشند یا زمزمه ی سکوت شب را که فرا رسیدن صبح را مژده می دهد ...
نه برای من که بسیار شب ها را به سپیده دم دوخته ام تا با دیدن طلوع آفتاب یقین کنم که شب رفتنی است و روزی هر چند دور آفتاب همیشه تابانی طلوع خواهد کرد که به نورش نه فقط این جهان بلکه تمام عالم هستی روشن خواهد شد...
چه بسیار که آمدند و رفتند و سهمشان از تو امیدی بود گاهی در دل... و گاهی نامه ای بود هرچند سوخته...و شاید دعایی در صبح...و لحظه ای اندوه از دوری و سپس فراموشی و فراموشی..
برای من تو تمام سهمم هستی از صد و بیست و چهار هزار پیکی که فرستاده شد ... و تمام سهم من هستی از نیاکان پاک خودت که راه برترین پیک را ادامه دادند...
برای من همین قطره های اندک امید و همین بارقه های شادی و همین لحظه های حسرت و همین مژده که در دلم فریاد می زند از نفس کشیدن با ارزش تر است.
سهم من از تو ، امید است. امید که روزی جزئ سهم تو از آدمیان باشم...همان ۳۱۳ نفر...
وگرنه دوست دارم توی وبم بیشتر نوشته های خودم باشه:
با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مناعم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی
در گوشه ی سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز هستی
آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

My friend in the best days...
My best friend in all days...
Who never ever can be forgotten in my mind...
I can't forget you however I'm not allowed to love you...
One night;
Remember me!
Remebmer the days we passed together..
Remember the moment we discovered the meaning of love..
The moment we were forced to say goodbye..
The nights you lived just with a beutiful dream..
The nights I was a guest in your dreams...
And finally;
The moment you expeienced love without me...

پ.ن۱:می خوام یه اسمی انتخاب کنم که خطاب به اون بنویسم مثل ناتانائیل (همون خورزوی خودمون!)
پ.ن۲: می شه یه ذره بیشتر نظر بدین؟
وقتی تمام دنیایت درد باشد و باز هم هر لحظه ورد زبانت نام های آفریدگار...آن زمان است که بنده ی حقیقی هستی... و او بود.
وقتی همه رفته باشند و تو از بی کسی ننالی و فقط امیدت به همانی باشد که امید از او سرچشمه می گیرد...آن زمان است که امید و سرچشمه ی امید را به خوبی شناخته ای ...و او شناخته بود.
وقتی در گیر و دار مشکلات زندگی و در شلوغی هایی که مادر بچه اش را رها می کند تو به تمام دوستانت خانواده ات و هر کس که به تو پناه آورده توجه کنی و حواست باشد که اتفاقی نیفتد که خدای ناکرده یکی از آنها از تو برنجد... و در انتها همین تو از تمام آنها طلب حلالیت کنی...آنگاه می توان گفت معنای انسانیت و فروتنی در دست توست....و در دست او بود.
وقتی در آزمایش سختی قرار گیری ...آنقدر سخت که هیچ کس جز همان تعداد اندکی که با تو هستند نمی توانند از این آزمایش سربلند بیرون بیایند ... و تو آنچنان استواری ...آنچنان یقین داری ... که فجیع ترین وقایع هم نمی توانند تو را از هدفت باز دارند....آنگاه تو کشتی نجات و چراغ هدایتی...و او بود.
وقتی تمام قلم ها در مقابل نامت سجده می کنند و هیچ بنی بشری پیدا نشود که با فن نوشتن خود حق تو را تمام و کمال ادا کرده باشد....

"حسین(ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی
There're just love,fire & cry
There're the pain of separation & the hope to fly
When can I not say anything...?
When can I be patient..?
When can we not fly...?
If I burned and no ash left I would fly...
My Dearest;
You had told me these before the world started..
But I had told you not to leave me alone with these pains...
My Dearest;
Are you still here...?
پ.ن۱:یه مقداری تو مود انگیلیسی بودم اینا از ذهنم تراوید!!
پ.ن۲: دیروز بله برون آبجی ام بود!!!!
موج هایی که مقصدشان معلوم نیست...
شاید یک ساحل آرام مثل مرگ
و شاید هم ساحل پر از خار و سنگ زندگی
.
.
یک تکه چوب روی آب چه می فهمد که چه کسی و چرا آنجا رهایش کرده؟
چه میداند مفهوم باد را
موج را
باران را
شکر را
مرگ را
.
.
یک تکه چوب چه میداند ترس
امید
شادی
دوست داشتن
عشق
لذت
تنفر
وسوسه
چیست
.
.
.
گاهی خود تکه ای از هزاران می شوم . هزاران تکه ای که از کشتی پاره پاره ی آدمیت باقی مانده است
.
و گاهی هم (به ندرت پیش می آید ولی ) از زمین بلند می شوم ... بالا می روم
و به این برزخ پر آشوب نگاه می کنم
مثل ستارگان به سرنوشت پاره چوب هایی مثل خود که چه سرگردانند خیره می شوم
.
.
وقتی بخواهی ستاره باشی
باید بر جاذبه ای غلبه کنی
و هر چه بزرگتر باشی آن جاذبه هم قوی تر می شود
.
.
ستاره ماندن خیلی سخت است


