این بیشتر شبیه متنه تا شعر ولی به نظر خودم ارزش خوندن داره!
هر کس در زمین رسالتی دارد
و رسالت من
یافتن تجلی عشق در آیینه چشمانی بود که همواره مرا می خواندند
یافتن آن پیوندی که روح هامان را متصل می ساخت
یافتن آن گره ظریفی که جز به دست گره زننده باز نخواهد شد
با این درد چه کنم؟
مرا توان دیدن فاصله نیست..
فاصله هایی که دست نیافتنی است نابودیشان
روح من را توان ماندن در جسم نیست
بی اختیار پر می کشد
مرا هیچ اختیار نگاه داشتنش نیست
همان طور که اشک هایم را
فاصله را تمام کن
بگذار رسالت همیشه ناتمام مانده ام را
در ابدیت تمام کنم
مرا هم ببر
ستاره سیاه

بی بهانه زیستن
مثل مردن است
زندگی بهانه ایست
تا به تو نزدیک تر شویم
تا دست های خود را بلند کنیم
دعا کنیم
بی بهانه مهربانیت را لمس کنیم
فارغ از خستگی و روزمرگی
گوشه ای بنشینیم و فکر کنیم
زندگی پر است
از بهانه های کوچک و بزرگ
از بهانه های نزدیک و دور
رفت و آمد بهانه هایمان
خود بهانه ای می شود
برای زندگی!
تا کنون شنیده ای؟
آدمی در میان بهانه های خود ساخته اش
غرق شد!
و ناگه که چشم گشود
بهانه ها ذره ذره پاک شد
و آنچه ماند
جز حقیقتی تلخ بود؟
آفریده ای ناچیز
در میان تلالو بزرگی آسمان های دور
در میان حقیقت وجود بهانه ای بزرگ
در میان آغوش همیشه باز پروردگارمان...
ستاره سیاه




