فاصله ها می بارند...
و...
محو می شوند
اما
آتش عشق...
آتشی در دل می سوزد...
هر لحظه گرم تر...
هر لحظه سوزان تر...
هر لحظه خاکستر افسردگی پر رنگ تر...
تا همه چیز خاکستری شود...
همه چیز..
اگر دیداری زودتر می بود....
با بارش باران شوق
شاید
آتش عشق می شد:
الماس دوست داشتن!
الهه
اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد
صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد
بردباری در عطش از بهر چه؟
دکتر علی شریعتی

با من بیا رو بزن تا بقیش رو ببینی:

اینا هم اشانتیون

ادامه مطلب...
راستی دیشب کتاب ۷ هری پاتر رو تموم کردم
فیلم پنجش رو هم دیدم
من وقتی کتابش رو می خوندم عاشق سیریوس بودم این چه بازیگر آشغالیه که گذاشتن؟
اه...
و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دو تاست
و خدا یکی بود.
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت.
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند.
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند.
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق بورزد.
و قذرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافرسند؟
زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید.
کوه ها برخاستند و رود ها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند.
و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت.
و باران ها و باران ها و باران ها.
"در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود"
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم.
و حرف هایی هست برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال فرود نمی آورند.
و سرمایه هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
حرف هایی بی قرار و طاقت فرسا
که مچون زبانه های بی تاب آتشند.
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.
اینان در جستجوی مخاطب خویشند.
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند.
و خدا برای نگفتن حرف های بسیاری داشت.
درونش از آن ها سر شار بود.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم.
جز خدا هیچ نبود.
در نبودن نتوانستن بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر کسی گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت.
" دکتر علی شریعتی"

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دستبر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :«از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم: «حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رمیدم نه گسستم.»
باز گفتم که: «تو صیادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذز از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت!
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت۱
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشینیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم....
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
«فریدون مشیری»
حالا می خوام جبران کنم!
فقط نمی دونم چرا پسوردم عوض شده بود؟؟؟
یعنی کی عوضش می تونه کرده باشه؟؟؟!!



